جرعهای گرم؛ بوی پاییز
جرقهٔ این قصه از همین عکس شروع میشود: جرعهای گرم. فنجانی کاغذی روی سنگی خیس، در دل هوای سردی که از دور بوی پاییز میآورد. برگهایی که با هر موج کوتاه، نفس میکشند و انگار هرکدام پیامی ناگفتهاند. صدای رود میآید که میگوید: «زمان میگذرد» و من، رها کردهام؛ پیامی که باید میفرستادم، حرفی که باید میزدم و دلی که باید نگه میداشتم. آب میگذرد و فنجانم بخار میکند؛ درست مثل لحظههایی که در پاییز به سکوت میمیرند.
در چنین لحظهای یاد شعری از فروغ فرخزاد میافتم، وقتی نوشت:
همه هستی من آیهٔ تاریکی است
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد …
برگ زردی که کنارش افتاده، شبیه نامهای است که هیچوقت نوشته نشد؛ نامهای که رنگ و بوی پاییز دارد. در این میان، تنها چیزی که هنوز معنا دارد همان جرعهای گرم است؛ مزهای کوتاه از چیزی که میتوانست بلندمدت باشد.
حالا که تصویر را میبینم، میفهمم پایانها همیشه با یک شروع اشتباه آغاز میشوند. آب به عقب برنمیگردد، اما انسان چرا؛ اگر جرئت داشته باشد. اگر بازگردم، اگر بمانم، اگر بگویم … شاید اینبار آخرین جرعه، آغاز باشد نه وداع. تا آن روز، این عکس برای من یادآور پاییز و سوگی آرام است؛ داستانی که تیترش را بلند تکرار میکنم تا فراموشش نکنم: جرعهای گرم.
برای یافتن پُستهای مشابه به بخش سبک زندگی از سایت مراجعه فرمایید و نقطهنظرات خود را نیز با ما در میان بگذارید.





