این سپیدهدم نقرهای است یا حوالی غروب ؟ این دریاچه، چه شورشِ شیرینی دارد، شورِ نهفته ترنم زندگیِ تالابهای دورمانده…
بیشتر بخوانید »کوه
وارد کوهستان شدم، روستای کوهستانی آبچالکی، و انزوا را آموختم، انزوا به معنای دوری از دنیا. کوهها چون مردُمانی خاموش…
بیشتر بخوانید »زندگی و خوشبختی همانند آب رودخانهایست که در جریان است. اروین یالوم، نویسنده آمریکایی میگوید: آموختهام، آنهایی که بیش از…
بیشتر بخوانید »کنار استخر بزرگ کومله، پُر از نیلوفر آبی، بر بالای بلندیهای سبز و خاردار میایستم و به زیبایی طبیعیِ بینقص…
بیشتر بخوانید »در راه بودن را همیشه بیشتر از رسیدن به مقصد دوست داشتم. مسیر برایم همیشه یک قصه جدید و بیانتها…
بیشتر بخوانید »من تنها بودم با یک صندلی در دشتی که خود را در افق خالی گم کرد؛ دشت، بیعیب و نقص…
بیشتر بخوانید »در اندیشه سخن گفتن بودم، دوباره از یک قلعه، قلعه رودخان. پیشتر در اینجا از قلعه کَنگِلو گفتهام، هرچند از…
بیشتر بخوانید »جای عجیبی است این کُنِسکو (Kones Ku)، از طرفی به دریا نزدیکی، از طرفی به کوه، نمیفهمی پایینی یا بالا،…
بیشتر بخوانید »آیا این عکاس است که با داشتن آگاهی مناسب از تکنیکهای عکاسی، یک تصویر (هنر) را خلق میکند و یا…
بیشتر بخوانید »