در زیر سایه ابرهای آسمان، در جستجوی گذشته تاریکی که خاطراتم آنجاست، رویایی قدیمی را از دور میبینم. تا اینکه…
بیشتر بخوانید »آسمان
ماندن و تماشای رفتن گاهی میتواند برعکس اتفاق بیافتد. این بار عبور را ترجیح دادم تا لذت رفتن را بچشم.…
بیشتر بخوانید »تو روزِ دیگری هستی، تو فردایی، همانی که باید به خاطرش زنده بمانم. از خود، عالمی بخواه و از عالم،…
بیشتر بخوانید »مکث کن، نفس بکش، بازی نور و شب به تماشایت میکشاند. این محشرست … غروبی با نگاهی برتر، نگاهی که…
بیشتر بخوانید »در وادی زمزمههای فراموش شده، جایی که سایهها میرقصند و رازها در آن نهفته است، کوهیست به نام لیلاکوه، مردم…
بیشتر بخوانید »وارد کوهستان شدم، روستای کوهستانی آبچالکی، و انزوا را آموختم، انزوا به معنای دوری از دنیا. کوهها چون مردُمانی خاموش…
بیشتر بخوانید »زندگی و خوشبختی همانند آب رودخانهایست که در جریان است. اروین یالوم، نویسنده آمریکایی میگوید: آموختهام، آنهایی که بیش از…
بیشتر بخوانید »کنار استخر بزرگ کومله، پُر از نیلوفر آبی، بر بالای بلندیهای سبز و خاردار میایستم و به زیبایی طبیعیِ بینقص…
بیشتر بخوانید »من تنها بودم با یک صندلی در دشتی که خود را در افق خالی گم کرد؛ دشت، بیعیب و نقص…
بیشتر بخوانید »اسرار ازل را نه تو دانی و نه من … وین حرف معما نه تو خوانی و نه من؛ هست…
بیشتر بخوانید »